سلام
چه ناگوار است که انسان قولي بدهد و نتواند به آن عمل کند
چه مي ماند براي او جز شرمندگي
فکر مي کردم آن قدر بزرگ شدم که مي توانم قولي دهم و به آن عمل کنم
اما خودم رو نشناختم. اشتباه فکر مي کردم
اميدوارم روزگاري بزرگ و قوي بشوم
از همه حلاليت مي طلبم
عازم سفري دور و درازم
لطفا ديگه اينجا هم سر نزنيد
آمدم که براي هميشه نيايم
پس براي هميشه خداحافظ
وگرنه مي نوشتم آن چه را مي بايد مي نوشتم
امیدوارم حالتون خوب باشه
این روزها خیلی کم می تونم به اینترنت متصل شم و تازه اگر هم متصل شم سرعت ها واقعا عالیه و خیلی هم سرم شلوغه
نه این که فکر کنید آدم مهمی ام نه الکی سرم شلوغه
بنابراین خیلی دیر به دیر می تونم مطلب جدید بزارم
از این بابت می بخشید
شاید مطلب بعذی رو چند ماه دیگه بزارم
نمی دونم
در پناه حق
چه بده آدم دلش بخواد حرف بزنه اما حس کنه حرفاش تکراري شده و خواننده از خوندن حرفاش اذيت مي شه
چقدر بده که آدم اعتراف کنه من همينم يه آدم ساده که حرفام ته کشيده
حرفاي قبلي هم همه ته ديگ بودند
ديگه کف گير خورده به فويل ته ديگ
پس اگه نمي نويسم دليلش اينه
اما اين دليلي نيست بر اينکه حرفي براي گفتن ندارما
دليل ديگش اينه که آدم عاقل کمتر حرف مي زنه
ولي خوب تا اينجا هم نتيجه مي گيريم عاقليت من تا حالا زير سوال رفته
پس از اين به بعد مي خوام اداي آدماي عاقل رو در آرم
مشکليه؟
J
نترسيد . حالا کو عاقل؟
( تا اينجاش فهميدين چي شد؟ اگه فهميديد لطفا به من هم بگيد!!!!!!!!!!!)
اما چيزي براي گفتن دارم
چيزي که از جنس حرف نيست
اما چيز ديگري هست که از جنس حرف نيست از جنس ديگري است
نمي دانم چه جنسي است
از جنس همون چيزايي که من مي خوام يه حسي رو منتقل کنم و حس حرف نيست و دوستم محمد با نگاه مي گفت سجاد نمي خواد حرف بزني منظورتو فهميدم.
يه چيزي از جنس آهن به علاوه 2 درصد اسيد فلوئوريک ( اسيد فلوئوريک عجب اسيد مقدسي است و ما خبر نداشتيم الان يه هفته است در به در دنبالشيم اما دريغ از يه قطره – لازم به ذکر است اگر يه قطره اش روي دست بريزه 2 ثانيه بعد دستت ديگه نيييييييييست J ) به علاوه ناخن شکسته ي انگشت کوچيکه پاي چپ مورچه ي سياه آفريقايي زيمباوه جنوبي و اينا
خلاصه که يه ذرش اين مي شه
‰₫₪₧№╠פֿﮰﯓﯓ
گفتم که سخته
از من نخوايد ترجمش کنم که نمي تونم نه نمي تونم
باشه حالا که اصرار مي کنيد باششششششششششه
آخه هنوز درسمون اينجا نرسيده ( ياد خوندن زبان انگليسي مي افتم )
J
ولي اون حرف آخر که کاف که سه نقطه روش داره خيلي قشنگه
ﯓ
اگه بخوام جمله بالا (‰₫₪₧№╠פֿﮰﯓﯓ) را تلفظ کنم باد يه دقيقه سکوت کنم
ولي يه ذزش اين مي شه:
قربان برگ هاي يونجه ي شبنم خورده و قربان برگ هاي خاکي باران نخورده ي شبدر مظلوم.
ديديد گفتم سخته باور نکرديد
بگذريم
اخيرا فيلمي ديدم با نام Changeling
خلاصه ي جريان اين فيلم اين است که پسر خانمي دزديده مي شود و پليس به جاي پسر او پسر ديگري را براي او مي آورد
ولي مادر مقاومت مي کند
قشنگ مقاومت مي کند
يه ذره مقاومت نمي کنه ها
تا جايي که مي تونه مقاومت مي کنه
خيلي جالبه که حاضر نيست از حس مادري اش يه لحظه هم کوتاه بياد
5-6 سال از گم شدن پسرک مي گذره و خبري از پسرک نمي شه
تو صحنه ي اخر فيلم مادر منتظر يه جمله اي مي گه که اميد ازش فوران مي کنه و مفهومش اينه که من منتظر مي مونم. پسرم بر مي گرده
ديگه
ديگه
همين
گفتم بگو سکوت کرد و من هنوز تا سرحد ديوانگي از ميان اين همه هياهو سکوتش را گوش مي کنم
( شعر خيلي بده آدم رو ديوونه مي کنه )
والسلام عليکم من الان الي دفعه ي بعدي
خيلي حرف دارم که بنويسم
حالم يه ذره بد بيد يعني همون بد بودو اينا
نترسيد که من بادمجون بمم
ولي خوب مي شم ايشالا
ايشااااااالا
ممنون از همه ي دوستاني که سر مي زنن و نظر مي دن
مطمئن باشيد نظراتتون رو مي خونم
تک تکشونو و فکر مي کنم بهشون ( حالا نيست خيلي هم نظر مي ديد و نيست که من همدخيلي عاقلم! ببين دو تا احتمال بايد در هم ضرب شند. دو تا احتمال نزديک به صفر اون وقت نتيجش مي شه احتمالي که به صفر مطلق ميييييييييييييييييل مي کنه )
سرم چند وقته خيلي شلوغه
معذرت مي خوام نمي تونم زود آپ کنم
اينترنت نفتي هم مزيد بر علته
خلاصه معذرت اگه زود به زود آپ نمي کنم
از وقتي که سايت هاي آپلود عکس در دولت کريمه بسته شده وبلاگم شبيه برگه هاي امتحاني بدون عکس شده
خسته و کسل کننده
ببخشيد دست من نيست
سايت هاي آپلود عکس رو بستند
دارم کارامو انجام مي دم
اما فکر مي کنم بايد بيشتر کار کنم
خيلي بيشتر کار کنم
ته وجودم يه حس تنبلي قلقلکم مي ده
باهاش مبارزه مي کنم
تنهايي تو خونه بودن و درس خوندن خيلي سخته
تازه بعضي روزها هم برم آزمايشگاه دانشگاه اصفهان بايد ساعت 5:30 صبح بيدار شم تا به موقع برسم
انگار منتظر يه معجزه ام
حواسم نيست که زندگي همين لحظاتي است که داره همين الان از دستم ميره
بايد بيشتر تلاش کنم
بايد بيشتر براي زندگي آماده بشم
بايد آدم خوبي بشم
يه ذره امروز حس بدي داشتم
خدايا کمکم کن
خدايا اگه تو بخواي من که از رو نمي رم
با همه ي سختي ها مبارزه مي کنم
خدايا
پي نوشت
اه . اينقدر نق نزن سجاد. همش مي گي سختي. خجالت نمي کشي؟
داشتم وبلاگي رو ميخوندم که نوشته بود:
هوس لیمو شیرین کرده بودم بدجور. ولی توی یخچال نبود. گفتم شبیه ترین میوه بهش پرتغال هست، رفتم سروقتش. در کمال تعجب دیدم که تو این پرتغالهایی که دیشب خریدم ۲ تا دونه لیمو شیرین هم هست. یکمی امیدوار شدم که خدا هنوزم من رو دوست داره و فهمیده بود، دلم برای لیمو شیرین تنگ شده و اینطوری میخواست پیغامش رو به من برسونه!
تا اينجاشو تو اون وبلاگ نوشته بود.
حالا من داشتم اينا رو مي خوندم و دلم غش رفته بود برا يه پرتقال بدجور( مثل هميشه) . ديدم بابا اومد تو اتاق ويه پرتقالو بنده خدا پوست کنده بود اورد تو اتاق گذاشت رو ميز کامپيوتر و لبخند زد و رفت. اينا به نظر شما همش نشونه نيست؟
دلم يه ذره دلتنگيده
هر وقت يه ذره دلتنگ مي شم خدا حتما يه جوري جواب مي ده
مگه نه؟
نکنه خدا نمي خواد صدامو بشنوه؟
شايد
نمي دونم خدا
به هر حال دوست دارم خدا
حالا اينو گفتم نکنه دلتون پرتقال بخوادا
اينو نيگا کنيد:
مسجد Sanki Yedim که در نزدیکی شهر استانبول
ترکیه قراردارد، بدون شک یکی از عجیبترین مساجد دنیاست.
نهتنها بنای منحصربفرد این مسجد که تنها دیوارهای کوتاه در دل دشت و دو مناره بلند دارد و فاقد سقف است، بلکه اسم آن هم به معنای «فرض میکنم که خوردهام»، که ریشه تاریخی
دارد،
آن را جالبتر کردهاست.
در کتاب معتبر و مشهور «روایتهایی از تاریخ
عثمانی» نوشته «گرکان محمد علی» آمدهاست که یک مسجد در منطقه
فاتح استانبول وجود دارد که نام آن Sanki Yedim به معنی «فرض
میکنم که خوردهام»، قرار دارد. زمان ساخت این مسجد به
قرن پانزدهم مربوط میشود. فردی به نام "خیرالدین افندی" بانی ساخت این مسجد مردی مومن بود. وی هنگامی که برای خرید به بازار رفت، و قصد خرید مواد خوراکی که به آنها علاقمند بود را داشت، پولی
را که برای خرید آنها پرداخت کرد حساب کرد و به نظرش مقدار زیادی بود پس
با خود فکر کرد که آن را پسانداز کند و برای متقاعد کردن خودش گفت: «فرض میکنم که خوردهام» وی هرگاه که به خرید میرفت همین کار را تکرار میکرد تا ماهها و سالها گذشت و پول پسانداز وی به اندازهای رسید که
توانست
با آن یک مسجد کوچک بسازد.
از آنجا که وی فرد ثروتمندی نبود مردم شهر از او چگونگی ساخت
مسجد را جویا
شدند و او در پاسخ گفت که هنگام خرید مواد خوراکی با خود
میگفتم که «فرض میکنم که خوردهام». از آن زمان مردم
این مسجد را
Sanki Yedim نامیدند.
حالا شما هم فرض کنيد که خورده ايد.
با سلام خدمت عزیزانی که قدم رنجه می فرمایند و می آیند اینجا و نظر می دهند
نظر که نه، ممنونم از اظهار لطف همه ی شما ( ببین چقدر خودمو تحویل می گیرم ، حالا 90 درصد نظرات بر علیه منه ها ولی از رو که نمی رم)
ببخشید این روزها سرم یه ذره شلوغه برا همین دیر آپ می کنم.
خلاصه معذرت ( حالا تو دلتون می گید این چقدر خودشو تحویل می گیره. خوب چیکار کنم خودمو تحویل نگیرم کی منو تحویل بگیره خوب؟ )
بگذریم.
قبلش بگم خواهرم همیشه به من می گه تو باید رییس انجمن امید بشی
بنابر این لطفا اگه حرفام تکراری بود خسته نشید.
ماجرا از این قبیل است:
2-3 روز پیش عموجانم اومده بود خونمون. خیلی آدم نازنینیه. اگه بدونید.
یعنی وقتی حرف می زنه همه دوست دارند فقط گوش کنند. یه جوری هم حرف می زنه که حرفاش بدجور به دل آدم می شینه. خواهرم اومده بود یه ذره ناراحت بود. عموم گفت همه ی این سختی ها تموم می شه و از این حرفا
ولی یه جای حرفاش خیلی به نظرم جالب اومد
عموم گفت " پا به برگ خشکیده ی پاییز که می ذاری پا به برف می ذاری
و پا به برف که می ذاری پا به سبزه ی بهار گذاشتی"
چقدر قشنگه این جمله
عموم نمی دونست که این جمله بیشتر از خواهرم منو مجذوب خودش کرد
کلی با این جملش کیف کردم
اگه بدونیییییید.
تازه زمستون هم کلی قشنگه
آخه درختا دارند خودشونو برا یه بهار خیلی قشنگ آماده می کنند
مامانم همیشه می گه خدا کنه زمستون حسابی سرد باشه
آخه هر چی زمستون سرد تر باشه بهار هم به همون میزان قشنگ تره
پس ما از سرما نمی ترسیم. از شرایط بد نمی هراسیم.
حیف که سرعت اینترنتم کمه و برا آپلود عکس ها مشکل دارم
وگرنه کلی عکس قشنگ براتون می ذاشتم
ایشالا تو یه فرصت بهتر
ولی چون تو دوران امتحانیم یه توصیه ( باشه این آخریشه . قول می دم بعد این دیگه مزاحم نشم و دیگه حرف نزنم خیلی حرف زدم می دونم
)
لطفا به خودتون ایمان داشته باشید که شما همه ی تلاشتونو انجام دادید
اگه زبونم لال قبل از امتحان یه ذره استرس داشته دارید ( شما رو نمی گما خودمو می گم ) بهتره برا اینکه نتونید حرفهای مضطرب کننده ی بقیه رو بشنوید یه آدامس بجوید و ذکری که بهتون آرامش می ده رو با خودتون زمزمه کنید. ( من نمی گم صلواتا ولی صلوات
)
" اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم "
آهان راستی حین امتحان آدامس نجویدا. باعث از بین رفتن تمرکزتون می شه. ممنونم. یه بار دیگه:
" اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم "
چه گرامي لحظه اي است آنگاه که احساس گرسنگي مي کني
و چه لحظه ي جاودانه اي است آنگاه که غم و غصه ي دوري و فراق به جان نحيفم رخنه مي کند
چرا؟
که خدا گرسنه را سير خواهد کرد
و غمگين را از زندان غم رهايي خواهد بخشيد
و خود خدا با دستان خود مرا از غم رهايي خواهد بخشيد
پس تحمل مي کنم درد و رنج را به اميد آنکه فقط خودت خدا رهايي ام بخشي از غم
و دوست تر مي دارم غم را از شادماني که خداي نکرده مرا از خود بيخود کند و تو را فراموش کنم
و مي دانم خدا
اينان عيار تو اند خدا براي يافتن ميزان علاقه ي ما به تو
هر دردي و ناراحتي و غصه اي از سوي توست
مي دانم خدا مي خواهي با اين غصه ها، آسايش را بيشتر قدر دان باشيم
خداوندا ظرفيت تحمل غصه ها را قبل از نازل شدن غصه ها به ما ارزاني کن
مي دانم که ارزاني مي کني اين تحمل را
و تو بهتر مي داني که چه کني
چه خدايي که تمام اعتماد من به فداي تو
که به من اعتماد کرده اي که اجازه ي زندگي به من داده اي
و هنوز هم به من اعتماد داري
بدون آنکه حق تو را به جا آورده باشم
و به خود مي بالم که چون تويي دارم و شرمنده ام که تو چون مني داري
چون تويي دارم که نه چون ايني و نه چون آن
و چون توانم با تو سخن گفتن
و چون اراده کنم تو بر درگاه قلبم حاضري
نه اشتباه گفتم
و تو چون اراده کني من نام تو را بر زبان جاري کنم
بسم الله الرحمن بسيار رحيم و مهربان
که تو خود مي داني هر آنچه مي خواهم بگويم
و خواندن توست دليلي است بر آرامش من که تو خود از وجودم بي نيازي
ببخشيد که همه ي نوشته هام اينجوري مي شند نا خوداگاه
خيلي وقت ها فکر مي کنم حرف کم مي آورم
حس مي کنم حرفهايم دارد خسته کننده مي شوند
و شماي خواننده هم فکر مي کني حالا به من چه؟
مي آيي مناجات هاتاتو تو وبلاگت مي نويسي که چي؟
راست مي گيد
حق با شماست
فقط منتظرم تا اعتراض هاتون بيشتر بشه تا کاملا بي خيال وبلاگ بشم
ممنونم از همه تون که به من لطف داريد
اگر قرار باشد بر اساس عدالتت با من رفتار کني چه کنم که حتي لايق دوزخت نيز نيستم.
قربانت شوم با مهرباني و رحمانيتت با من رفتار کن تا لا اقل آتش دوزخ بدنم را قبول کند.
خدايا
ببخش مرا به خاطر نمازهايي که قضا شده
و محرومم مکن از لطفت به خاطر گناهانم
چه کنم
ببخش مرا به خاطر نمازهاي قضايم
و بيشتر ببخش به خاطر نمازهايي که خوانده ام
و بيشتر و بيشتر به خاطر نمازهايي که فکر مي کنم صحيح خوانده ام
خدايا
مي دانم خيلي مهرباني
انقدري که من نمي دانم
و اگر مي دانستم ميزان مهربانيت را مرا زنده بودن جايز نبود که خود گفته اي
خدايا
کمکم کن
شايد حالم يه کمي خيلي بد شده باشد
خدايا کمکم کن
خيلي سخت است
اما
من مي توانم
چون تو مي خواهي
مگر تو مهربانترين مهربانان نيستي
هستي ديگه خدا
مي دانم
خدايا کمکم کن
لطفا برام خيلي دعا کنيد
تو رو خدا
خدايا
خدايا
هر چه شرايط سخت شود باز تو هستي خدا
تو کمکم مي کني
دوستت دارم خدا
خدايا
خدايا
خدايا